
۹ آبان ۹۵. همین الان با یک عالمه خرید میوه و نان و تنقلات با آقای الف از سرکار برگشتیم خانه. کدو حلوایی خریدم تا برای اولین بار سوپ کدو حلوایی درست کنم. استخر بودم. توی گوشم هنوز آب هست و موهایم بوی کلر میدهد و نفس که میکشم به اندازه چهار تا میسیسیپی نفسم طول میکشد. آقای الف روی کاناپه نشسته و بازی میکند. اینجا میتوانم اعتراف کنم که از وقتهایی که بازی میکند متنفرم. همه حواسش جمع بازیاش میشود و وقتی صدایش میزنم انگار در این دنیا نیست تا جوابم را بدهد. شاید هم به آن بازی حسودیام میشود یا هر چی. ولی شبیه به همسرهای باحال، روی شانهاش میزنم که: ایول، آفرین. این مرحله هم ببر . دلم خواب طولانی مدت میخواهد و یک سالاد خوشمزه و یک شکم تختِ بدون چربی. اما درست از سال ۹۳ دیگر هیچوقت شکمم تخت نشد. باید خ...
ادامه مطلب