793.
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 20:29
[unable to retrieve full-text content]یادت باشه امروز روزی بود که اولین کاری که کردی سرچ کردن توی گوگل بود. داشتی فکر میکردی چه زمانی برای بارداری مناسبتره. اینو یادت باشه!
794.
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 20:29
پشت چراغ قرمز یهو یادم افتاد باید شلغم بخرم چون الف مریض شده و بیحاله. بعد یکآن به خودم اومدم دیدم چه جالب، چقدر بزرگ شدم ... رئیس گفت ببین به خودت مطمئن باش و بپذیر موقعیت فعلی رو. سه ماهه فقط ... سه ماه تحمل کن. بهش گفتم تو فکر میکنی من به خودم مطمئن نیستم؟ من اگر مطمئن نبودم، شانزده هزار کیلومتر ...
795.
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 20:29
من رو ببخش. هر دفعه بهش فکر میکنم یه قطره عرق از پشت گردنم میریزه روی کمرم و همهی بدنم یخ میکنه و چشمهام بارونی میشه. همهی اون روزها برام تداعی میشه. نگاهت، تعجبت، اون حسهای ... ولش کن. دوباره نمیخوام گریه کنم ... هنوز چشمهام از یک ساعت پیش خیس اشک هست و درد میکنه.من رو ببخش. برای اولین بار هست که د...
786.
-
تاریخ: 1399/8/26 ساعت: 22:21
آنقدر قشنگ روی تخت بیمارستان خوابیده که دلم میخواهد همهی سلولهای صورتش را بوسه بزنم. آن چشمهای بینهایت زیبا، آن مژههای بلند ِ فر، آن دماغ کوچک و سر بالا، آن ابروهای کمان پر پشت، آن لبهای گرم و
787.
-
تاریخ: 1399/8/26 ساعت: 22:21
عجیب نیست؟ همهی دنیا در حال ترس از یک چیز مشترک هست به اسم کرونا.اگر سالها پیش یکی ازم میپرسید باورت میشه که یه روزی دنیا به خاطر یک نوع خاص از بیماری متوقف میشه، قطعا میخندیدم. بعد هم شاید به ک
788.
-
تاریخ: 1399/8/26 ساعت: 22:21
[unable to retrieve full-text content]امروز بدون اینکه خندهمون بگیره، از آیندهای حرف میزدیم که انگار همین فرداست ...
784.
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 22:42
گاهی فکر میکنم به اینکه زندگی چگونه میشد اگر ایکس را با ایگرگ جمع نمیبستم!نردیک به دو سال هست که ایران زندگی نمیکنم. اینجا کار میکنم. تفریح میکنم، غذای ژاپنی میخورم و جمعهها را به برنج کاری و
785.
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 22:42
در دنیای تو، چند نفر دستکش دست کردهاند و ماسک زدند و از ترس ویروسهای عجیب و غریب، خودشان را قرنطینه کردند، ریرا؟سال دو هزار و بیست میلادی هست و چیزی به اسم کرونا، باعث شده من و آدمهای کرهی زمین،
783.
-
تاریخ: 1398/1/27 ساعت: 7:16
آخر یک روز از درد میگرن، چشمهام رو از دست میدم ...
782.
-
تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 17:42
ساعت پنج صبح روز تعطیل است و من طبق عادت همیشگی، ساعت سه صبح از خواب پریدم، با حجم فکرهای ناراحتکنندهای که در مغزم فرود آمدند، ناگهانی.دیروز خوب بود. حاضر شدیم. رو به دراور ایستادم، نگاه به حلقهام
779.
-
تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 6:24
«بله. مهاجرت خوب است»xa0 این جمله را هر روز، سی و دو بار ذکر میگویم. صبح. ظهر. شب. چرا؟! نمیدانم. انگار که برای درد سرت چارهی دائمی بیاندیشی و دست از خوردن هر روزهی موقتی ِ مسکن برداری و به خودت باب
780.
-
تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 6:24
کاش خوابم ببرد. به وقت ما، ساعت سه و سی و دو دقیقه شب است و امشب با سعید هماهنگ کردیم که فردا و پسفردا را برویم «یه وری». هنوز ماشین نگرفتیم و شاید برای همین است که هر بار هوس میکنیم جایی برویم، زنگ
781.
-
تاریخ: 1397/12/1 ساعت: 6:24
پذیرش تفاوت آدمها، یک روزه اتفاق نمیافتد. یک مسیر ِ چندین ساله لازم دارد، چون آدمها به اندازهی هر روز زندگی، با هم تفاوت دارند. پریشب سریال میدیدم. مرد داستان، به زن گفت که برای این لیست دوستت دا
771.
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:46
خب من پیش از این هم داستان مینوشتم. اصلا اینطور نبود که قلمم را فقط برای ثبت روزانهها کنار بگذارم ولی راستش، نوشتن سخت است و انتشارش سختتر. اعتماد به نفسی میخواهد از اینجا تا آنجا که من فکر میکردم ندارم. با این حال داستانم را تمام کردم. مهمترین موضوع زندگی خودم را داستان کردم و تا الان تقریبا چند رو...
772.
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:46
این تقریبا بار هجدهم است که اقای الف سرما میخورد. اگر بخواهم دقیق بگویم باید اینطور عنوان کنم که از اول امسال، آقای الف هجده بار سرما خورده است. هر دو خانهایم و سرکار را حواله دادهایم به زنبیل بیب
776.
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:46
امشب یه حال بیقرار و خرابی دارم.. تا به حال به آخرین روز زندگی فکر کردید؟ به اینکه اگر بدانید که یک روز برای زندگی کردن وقت دارید و بعد از آن همه چیز فقط یک خط صاف بی معنی خواهد شد؟! ... همین حس را دارم. نباید داشته باشم ولی هست ... حس ِ روز آخر زندگی و بعدش افتادن در یک چاه سیاه ِ ترسناک. کمی میترس...
777.
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:46
گاهی از تصور اینکه پیشم نباشد، آنقدر میترسم که بیهوا زبانم را گاز میگیرم یا به خودم نهیب میزنم که ذهنت را منحرف کن. او، همیشگی توست و بعد به ادامهی کارم میرسم. امشب که لباسها را شست و تاکرده گذ
778.
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:46
چقدر دلم برای «ویروس» تنگ شده. کاش اینجا رو میخوند و خودی نشون میداد ... این روزها مغزم هی تو گذشته وول میزنه. انگار همهی آدمهای گذشتهی زندگیم، عین زامبیهای داستانهای تخیلی، توی خیابونهای خیالم، آروم آروم دنبالم راه افتاده باشن ... xa0
773.
-
تاریخ: 1397/1/4 ساعت: 14:35
این روزها که در حال خرید هستیم، هم رنگ و جنس کتونیهایمان یکی هست و هم رنگ چمدان و کولهپشتیهایمان.آنقدر برایم جذاب است که ظهر روز یکشنبه، کتلت درست میکنم و با سالاد و سبزی خوردن، زیر نور زیادی که پخش خانهیمان شده، با الف عزیزم ناهار میخوریم. جذابیتش آنجاست که همیشه دوست داشتم روزهای کاری از دست کار ز...
774.
-
تاریخ: 1397/1/4 ساعت: 14:35
فشارم به زیر شش رسیده بود. (یک جورهایی همان معنی ِ قربتاً الی المرگ را میدهد) دستم توی هوا رعشه میزد، پاهایم و حتی گوشه لب ِ پایینی. آقای الف دستم را گرفت. چشمهایش چهار تا شد. چرا انقدر سردی را آنقدر بلند گفت که همه سلوهای مغزم دنبال جواب همین سوال میگشت. چرا انقدر سردی؟ چرا انقدر سردی؟ ...کلاه سویی...